نکات زندگی

  Three things in life that, once gone, never come back

Time

Words

Opportunity

سه چیز در زندگی که بگذرد و هرگز بر نمیگردد:

زمان

واژه ها

فرصت

Three things in life that may never be lost

Peace

Hope

Honesty

سه چیز در زندگی که هیچ وقت از بین نمی رود:

صلح

امید

صداقت

Three things in life that are most valuable    

Love

Self - Confidence

Friends

سه چیز که در زندگی بسیار ارزشمند هستند:

عشق

اعتماد به نفس

دوستان

Three things in life that are never certain

Dreams

Success

Fortune

سه چیز که هیچ وقت قطعی نیستند:

رویاها

موفقیت

آینده

Three things that make a man/woman

Hard work

Sincerity

                                    Commitment                       

سه چیز که زن / مرد را می سازد:

زحمت

درستی

تعهد

Three things in life that can destroy a man/woman

Alcohol

Pride

Anger

سه چیز که زن / مرد را نابود می کند:

الکل

غرور

عصبانیت

Three things in life that, once lost, hard to build-up

Respect

Trust

Friends

سه چیز که هنگامیکه از بین رفت سخت افزایش میابد:

احترام

اعتماد

دوستان

Three things in life that never fail

True Love

Determination

Belief

سه چیز که هرگز شکست نمی خورد:

عشق حقیقی

اراده

اعتقاد 

مشکلات زندگی

حکایت:

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی.میفته تو ی یك چاه بدون آب . كشاورز هر چه سعی كرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره .

برای اینكه حیوون بیچاره زیاد زجر نكشه، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاك پر كنن تا همینکه از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنن و هم اینکه الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نكشه .

مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاكهای  روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمدسعی میكرد بره روی خاك ها .روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون اوم.
مشكلات زندگی مثل تلی از خاك بر سر ما میریزند و ما دو انتخاب داریم:

اول اینكه اجازه بدیم مشكلات، ما رو زنده به گور كنن

دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود

بیائید راه دوم را برگزینیم .

دوستت دارم

عاشقانه

دلم همچون آسمان، پر از ابرهای بارانی است، ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض چشمانم بشکند....

***************

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت ویرانه دل ماست که با هرنگه تو صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت.....
 

***************

*ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو، همه چیز را فراموش می کردم.
 

***************

* تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است..
 

***************

*در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس كردم و فهميدم كه اين بوسه ي جدايس

*************** 

دوست دارم

:: تغییر ِ استراتژی

روزي، مرد ِ «کوري» روي پله‌هاي يک ساختمان نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود. روي تابلو نوشته بود: "من کور هستم؛ لطفا کمک کنيد."

روزنامه نگار ِخلاقي از آن حوالي مي گذشت، نگاهي به مرد کور و تابلوئش انداخت.
فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه ي ديگر داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از «مرد کور» اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آنرا برگرداند و متن ديگري روي آن نوشت و دوباره تابلو را کنار پاي مرد گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر همان روز، وقتي روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد پر از سکه و اسکناس شده است.
«مرد کور» از صداي قدمهاي خبرنگار، او را شناخت و خواست که اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد: که بر روي آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته ي شما را به شکل ديگري نوشتم؛ و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور، هيچوقت نفهميد، که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:

امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!

نتيجه: وقتي، کارتان پيش نمي رود، استراتژي رسيدم به خواسته تان را عوض کنيد. و باور داشته باشيد که هر تغييري بهترين چيز براي زندگي است.  

عد‌ه‌اي دائم غرغر ميکنند که گل سرخ،خار دارد. ما بايد شاد باشيم که خارها گل دارند. (آلفونس کار)

زندگی

هميشه اين‌گونه بوده است: کسي را که خيلي دوست داري زود از دست مي‌دهي، پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي، پيش از آنکه همه‌ي لبخندهايت را به او نشان بدهي، مثل پروانه‌هاي زيبا، بال مي‌گيرد و دور مي‌شود. فکر مي‌کردي مي‌تواني تا آخرين روز که زمين به دور خود مي‌چرخد و خورشيد از پشت کوه‌ها سرک مي‌کشد در کنارش باشی 

 آغوش پارکينگي است که جريمه ندارد . . . . بوسه تصادفي است که خسارت ندارد . . . . . . . . چيه دنبالم راه افتادي

 

 دو مورد بيهوده ترين احساسات، غصه خوردن براي اتفاقي است که افتاده و نگراني براي چيزي است که احتمال دارد و در آينده روي دهد.

 

 شکست عهد من وگفت هر چه بود گذشت به گريه گفتمش آري وچه زود گذشت بهار بود و تو بودي وعشق بود و اميد، بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت.

 

  گفتگوي ماه و نابينا: نابينا گفت: دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني چطوري دوستم داري نابينا گفت اگه مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما الان که نمي بينمت عاشق خودت هستم.

 

  دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن. دنبال دارايي نرو چون كه افول مي كنه . دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون با لبخند مي شه يه روز تيره رو روشن كرد.

 

اگه يه روز کسي بهت گفت: دوست دارم سعي نکن بهش بگي دوستش داري, اگه گفت عاشقتم سعي نکن عاشقش بشي, اگه گفت همه ي زندگيش تويي سعي نکن همه ي زندگيش باشي چون يه روز مياد و بهت ميگه ازت مُتنفرم اونوقت تو نمي توني سعي کني ازش متنفر شی  

دوست معمولي,دوست واقعي

دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تو را ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.

***

دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.

 ***

دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.

***

 دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟

*** 

دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.

*** 

 دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکند و منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.

*** 

دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.

*** 

دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند

عشق از نظر معلمين

 

دبير ديني: عشق يک موهبت الهي است.

دبير ورزش: عشق تنها توپي است که اوت نمي شود.

دبير شيمي: عشق تنها اسيدي است که به قلب آدمي صدمه نمي زند.

دبير اقتصاد: عشق تنها کالايي است از خارج وارد نمي شود.

دبير ادبيات: عشق بايد مانند عشق ليلي و مجنون٬ محور نظامي داشته باشد.

دبير جغرافيا: عشق تيري است که از فراز کوه هاي آسيا بر قلب مي نشيند.

دبير زيست: عشق يک نوع بيماري است که ميکروب آن از چشم وارد مي شود.

درس زندگی

 

استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت.

آن را بالا گرفت که همه ببينند.

بعد از شاگردان پرسيد:به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟

شاگردان جواب دادند 50 گرم .

استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا" وزنش چقدراست .

اما سوال من اين است :

اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟

شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد.

استاد پرسيد خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد؟

يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد .

حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟

شاگرد ديگري جسارتا" گفت :

دست تان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند .

و مطمئنا" کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.

استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است ؟

شاگردان جواب دادند : نه.

پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟

درعوض من چه بايد بکنم ؟شاگردان گيج شدند .

يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريداستاد گفت :

دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است .

اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد .

اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد ، به درد خواهند آمد .

اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند

و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود .

فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است .

اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد .

به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند.

هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد

و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد ، برآييد.

دوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري .

زندگي همين است . 

خدا

از خدا خواستم عادت‌های زشت را ترکم بدهد
خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها کنی
 
I asked God to take away my habit
God said, no
It is not for me to take away, but for you to give it up
 

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است
 
I asked God to make my handicapped child whole
God said, no
His spirit is whole, his body is only temporary
 

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند
فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نيست، آموختنی است
 
I asked God to grant me patience
God said, no
Patience is a byproduct of tribulation. It isn't granted, it is learned
 

گفتم: مرا خوشبخت کن
فرمود: «نعمت» از من، خوشبخت شدن از تو
 
I asked God to give me happiness
God said, no
I give you blessings; happiness is up to you
 

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند
فرمود: رنج از دلبستگی‌های دنيايی جدا و به من نزديکترت می‌کند

 

I asked God to spare me pain

God said, no

Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me

 

 

از او خواستم روحم را رشد دهد
فرمود: نه، تو خودت بايد رشد کنی
من فقط شاخ و برگ اضافی‌ات را هرس می‌کنم تا بارور شوی
 
I asked God to make my spirit grow
God said, no
You must grow on yours own! But I will prune you to make you fruitful
 

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
فرمود: برای اين کار من به تو «زندگی» داده‌ام
 
I asked God for all things that I might enjoy life
God said, no.
I will give you life. So that you may enjoy all things
 

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد
 
I asked God to help me love others, as much as He loves me
God said: Ahah, finally you have the idea

لینک...

راز های موفقیت در زندگی

طالع بینی ازدواج

رمز آرامش در 60 گام

 راز ميليونرهاي خودساخته

 

انتخاب زیرکانه

اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه ی دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، دوهزار کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.

روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟

او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟

ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد

داستان عشق ....

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بیایم!"
غم با صدای حزن آلود گفت:
"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسید:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است"