عشقه عروسکی ...

چقدر دوستت دارم

نمی خواستم بدانی، دوستت دارم...! و هرگز نمی خواهم بدانی چقدر دوستت دارم... هنگامی که در برابر دیدگانت سیلاب اشک از چشمانم و در زلال چشمان سیاهت ترانه عاشقانه نگاهم و در تمنای نگاهت لب ریز کاسه صبرم و بر گونه های زیبایت ارتعاش لبانم و در پناه دلپذیرت تک ضربه های قلبم مشتم را باز کرد بر این باور بودی که رسوا شدم...! شاید حق با تو باشد چون دانستی آنچه نمی خواستم می دانستی اما یقین دارم سوگند می خورم هنوز هم و هیچ گاه نخواهی دانست که

چقدر دوستت دارم

زلیخا برگرد...

زليخا مغرور قصه اش بود، زليخا به همنشيني با نام يوسف مينازيد. زليخا بر بلندای قصه رفت و گفت : رونق اين قصه همه از من است، اين قصه بوی زليخا ميدهد. کجاست زنی که چون من شايسته ی عشق پيامبری باشد، تا بار ديگر قصه ای اين چنين زيبا شود؟

قصه ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت : بس است، زليخا! بس است. از قصه پايين بيا که اين قصه اگر زيباست، نه به خاطر تو که زيباِی همه از يوسف است.

زليخا گفت من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است. عمری است که نامم را در حلقه ی عاشقان برده اند.قصه گفت نامت را به خطا برده اند که تو عشق نمی دانی . تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پيراهن عاشقی را به نامردی دريدی ، تو آمدی و قصه بوی خيانت گرفت، بوي خدعه و نيرنگ. از قصه ام بيرون برو تا يوسف بماند وراستی.

زليخا گريست واز قصه بيرون رفت. خدا گفت: زليخا برگرد که قصه ی جهان، قصه ی پر زليخاست

و هر روز هزارها پيراهن پاره می شود از پشت . اما زلخايی بايد، تا يوسف، زندان بر او برگزيند.

و قصه را و يوسف را، زيبايی همه اين بود.