فردا...

نگاه کن! شهر تاریک است .چراغی روشن نیست .
کسی امشب !به فکر صبح فردا نیست .
عشق مرده ؛صداقت سوخته ؛عاطفه پژمرده؛ ایمان گمشده ؛ وجدان خوابیده ....
می شود شهر را نورانی کرد چراغی روشن کرد و به فکر صبح فردا بود
عشق را دوباره زنده کرد عاطفه دوباره می روید.

چرا پس همه جا تاریک است؟؟؟

خانه ام بی آتش
دستهایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد  خرد شده!
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این دنیای وحشی بنویس!
من دگر خسته شدم...
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما  تو بگو ؛گل پرپر شده  زیباییست؟! رنگ مرگ عشق آ بیست؟
می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟
من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب. 

نگاه تو ...

به هر کجا که روی هر زمان و هر لحظه دلم همیشه برای نگاه تو تنگ است ...
من راز نگاهت را از آینه پرسیدم
چشمان نجیبت را از دور پرستیدم
باران شدم و چون اشک بر عشق تو باریدم
من شمع وجودم را به مهر تو بخشیدم
سرچشمهء احساست پیوند دل و دریاست
تنها من از آن احساس ، پر گشتم و نوشیدم ...

بوسه

یک روز می بوسمت! فوقش خدا مرا می برد جهنم! فوقش می شوم ابلیس! آنوقت تو هم به خاطر این که یک ابلیس تو را بوسیده، جهنمی میشوی! جهنم که آمدی ، من آنجا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روزمی بوسمت! وای خدا! چه صفایی پیدا می کند جهنم...! یک روز آرام تر از هرچه تصورش را کنی، آهسته می بوسمت، هر چه پیش آید خوش آید...

خدای زنده

شاید در زندگی برای هر کدام از ما موقعیت های فراوانی پیش آمده باشدکه از آن به سعادت و خوشی و لذت یاد می کنیم و حتی خاطرات آن لحظه ها برایمان شادی آور و دوست داشتنی است .  اما  در دفتر خاطراتم و در حافظه ذهنی و احساسی ام هیچ لذت و سرخوشی برایم بالاتر از یادآوری این حقیقت نیست که خدای من زنده است .

از زمانیکه این حقیقت وارد زندگی و فهم من شد ...
ادامه نوشته

در انتهای دریچه قلبم
به دنبال واژه گم شده عشق میرگردم
تا تو را با آن بخوانم
و گرمی دستهایت را با عشق احساس كنم
باز آمدی، ما ماندیم و دیكر نمی رویم
اما عشقمان می ماند، اگر رفتیم
عشقی كه در قلبمان با جوهری از خون و با قلمی از احساس حك شده
پس بیا با عشق باشیم تا بمانیم.

آری ...

از کنار یکدیگر رد می شویم و تنها چیزی که در سال های دور باقی می ماند ، تنها ،‌خاطره ایست که مثل باد به جای باد ، هر کجا که می خواهد می رود...

می وزد.شاید به همین دلیل ساده است که از خودم چیزی برای گفتن...پنهان کردن... یا از دست دادن ندارم.

مانند دانه برفی که فقط یک بار درست در برابر چشمانت ،‌از بالا ،‌از میان هزاران دانه برف آرام فرود می آید و در انبوه سپیدی برف پوش زمین جایی ، می نشیند و گم می شود و تو دیگر آن را نخواهی یافت ، نخواهی دید...همچون رهگذری که فقط یک لحظه از کنارت می گذرد و تو تا پایان دنیا ،‌دیگر او را نمی بینی و نخواهی دانست که او که بود.من هم یکی از همان رهگذرانم ! درست مثل تو !

همه ما از کنار یکدیگر رد می شویم ، گاهی به سادگی...گاهی به مهربانی...گاهی دیر و...گاهی ناتمام.
ناتمام از کنارم رد شوید و سنگ ها را از راهم جمع کنید تا به سادگی از کنارتان رد شوم.

خدایش با او صحبت کرد ....

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....

ادامه نوشته

دنیا

دنیا را بد ساخته اند ، کسی را که دوست داری، تورا دوست نمی دارد. کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است .

" زندگی یعنی همین "

دوستت دارم

دوست داشتن...

 دوستت دارم

دوئل عشق ...

درست مثل يك دوئل بود سينه به سينه هم ايستاده بوديم گرمي نفسهايش را روي صورتم حس مي كردم سنگيني نگاهش منو آزار مي داد.
هر دومون مي دونستيم كه بايد بريم ولي هيچ كدوممون جرات نداشتيم كه از جامون تكون بخوريم با هم قرار گذاشته بوديم كه براي اينكه بفهميم واقعا عاشق هميم يك تست براي خودمون بگذاريم يك آزمون آزمون عشق...

ادامه نوشته

لینک

مصاحبه اختصاصی با سیاوش قمیشی

...

زندگی چون گل سرخست پر از خار و پر از عطر و پر از برگ لطیف ..... یادمان باشد اگر گل چیدیم.خار و عطر و گل و برگ. همه همسایه ی دیوار به دیوار همند...

...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد. گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریزو پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را