برای عشق

برای عشق تمنا كن ولی خار نشو.

برای عشق قبول كن ولی غرورت را از دست نده.

برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن.

برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر.

برای عشق وصال كن ولی فرار نكن.

برای عشق زندگی كن ولی عاشقانه زندگی كن.

برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش.

برای عشق خودت باش ولی خوب باش.

درد دل

سخت ترین دیدار.... دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات یادگار بذاره و تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری .......بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی ........ به چشماش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داری اما ببینی چشماش داد می زنه که دلش ماله یکی دیگس .... تمام روزهایی که تنها بودی

گنجشک عاشق

پسر: دوست دارم
پسر: چه قدر تو خوبی ! کاشکی تو رو برای همیشه داشته باشم .
پسر: می خوامت برای همیشه
 
دختر یه نیم نگاه
 
پسر: چرا باور نداری دوست دارم ؟؟؟
 
دختر دلش می لرزه . نمی دونه باید چه کار کنه اما قلبش مثل قلب یه گنجشک که توی دستهای یه غریبه ست می تپه. اما بالاخره....
دختر می خنده.
پسر قهقه می زنه.
حالا دو تایی با هم می خندند. وای که چه قدر قشنگ صدای خنده های دو تا گنجشک عاشق.
 
دختر:راست می گی منو می خوای برای همیشه.
پسر: آره به خــدا!
 
دختر چشم هاشو رو هم می ذاره و می گه : منم می خوامت.
پسر دست دختر رو آروم تو دستاش می گیره و نوازش می کنه . دستاشو می بوسه و یه لبخند می زنه.
قلب دختر تند تند می زنه.
 
دختر: فردا میای به دیدنم ؟؟
پسر:آره ، مگه می شه که نیامو تو رو نبینم.
 
چه روزای قشنگی دارن . خوش به حالشون.
 
دختر منتظره.
 
دختر: چرا دیر کرده همیشه که زود میومد . وای خدااااا کاشکی زود تر بیاد.
 بقیه تو ادامه مطلب

ادامه نوشته

ای کاش

کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم....!؟

آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگي کرد ؟

دنيايي که در آن آدم ها روزي چندين بار عاشق مي شوند!

دنيايي که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشي ها ميتوان يافت!

دنيايي که در آن محبت و صداقت مرده و جاي آنها را بي وفايي و دروغ گرفته!

دنيايي که در آن دروغ عادت ٬ بي وفايي قانون ٬ و دل شکستن سنت است!

دنيايي که در آن عشق را بايد به بها خريد!.

دنيايي که ما ادمها فقط به فکر خودمون هستيم!

دنيايي که ما دلمون اينقدر کوچيک و محدوده که جايي براي بخشش و بزرگواري نداريم!

دنيايي که ادمهاش هر روز دل يکي رو مي شکنند و بي خيال رد مي شند ....!

کاش دنياي ما دنيايي بزرگ پر از بزرگي بخشش و کرامت بود کاش اما صد افسوس......!تقديم به دل شکسته ها

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم

شيشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترين

تلنگري مي شکند

مي خواهم فرياد بزنم ولي واژه اي نمي يابم

که عمق دردم را در فرياد منعکس کنم

فريادي در اوج سکوت که هميشه براي خودم سر داده ام

دلم به درد مي ايد وقتي سر نوشت را به نظاره مي نشينم

کاش مي شد سرنوشت را با ان روزها شيرينم

عجين کرد

بغض کهنه اي گلويم را آزارد

نفرين به بودن وقتي با درد همراست

اي کاش باز هم کسي اشکهايم را نبيند

تنها با خاطراتم خوشم

راز خوشبختی

تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.

به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد گوش كرد .

 بقیش تو ادامه مطلب

ادامه نوشته

انواع عشق

 

عشق برای زوجهای دیگر میتواند بسیار متفاوت باشد. عده ای حتی با گذشت چند دهه از زندگی مشترکشان هنوز هم نسبت به یکدیگر احساساتی سرشار از اشتیاق دارند و عده ای پس از گذشت ۲۰ سال هنوز تمام جزئیات آشنایی و ازدواجشان را با وسواس کامل به یاد می آورند.

در واقع، بنا به گفته متخصصین، در کل شش حالت مختلف برای "عاشق بودن" وجود دارد و شیوه عشق ورزی هر شخص میتواند در دوران یک رابطه تغییر کند.
دکتر سوزان هندریک (Susan Hendrick) روانشناس، همراه با همسر و دستیار تحقیقاتی خود دکتر کلاید هندریک (Clyde Hendrick) به مدت ۲۵ سال است که بر روابط اجتماعی افراد تحقیق میکنند. به گفته ایشان، با دانستن شیوه عشق ورزی میتوان رابطه را ارزیابی نمود و انتظارات واقع بینانه تری نسبت به عشق و رشد آن به دست آورد.
با دانستن اینکه به چه شیوه ای عشق میورزید، میتوانید رابطه سالمتر و شادمانه تری با همسر خود به وجود آورید. پس ببینید که چگونه عاشقی هستید!

● عاشق احساساتی

این افراد عاشق "عاشق بودن" هستند. آنها به سادگی به روی زیبا با جذابیتهای ظاهری دیگر دل میبندند و سپس با از بین رفتن یا تغییر کردن این ظواهر، مایوس میشوند.
به خاطر داشته باشید که عشق واقعی نباید با کم شدن موی سر معشوق رو به نقصان بگذارد و احساسات عاشقانه نباید با پختگی رابطه، کمرنگ شود. اگر چنین عاشقی هستید، برای زنده نگهداشتن عشق خود بهتر است قرار ملاقاتهای عاشقانه و دو نفری بگذارید، برای تعطیلات آخر هفته برنامه ای ترتیب دهید و تعطیلات را با یکدیگر سپری کنید و نگذارید که عشق رومانتیک شما دچار روزمرگی شود.

● عاشقی با معیارهای ذهنی متعدد

این افراد ملاکهایی برای عاشق شدن دارند که برایشان بسیار مهم است و قصد تغییر دادن آن را هم ندارند. آنها حتی در رابطه زناشویی نیز همسر خود را تحت فشار شدیدی قرار میدهند تا مطابق با استانداردهای ایشان عمل کند.
اگر شما عاشق فهرست مشخصات خودساخته و از دسته افراد متوقع هستید، برای حفظ رابطه باید این فهرست را دور بیاندازید. به عقیده کارشناسان وفادار ماندن به این لیست بایدها و نبایدها، به رابطه ای فرسایشی و یا تنهایی منجر میشود. آنچه بسیار اهمیت دارد رفاقت، عشق و توانایی بخشش است نه چیزهایی که برای تحت تاثیر قرار دادن "دیگران" مهم باشد.

● عاشق وسواسی
این عاشقی است که میخواهد تمام اوقات خود را با معشوقش بگذراند و حتی پس از گذشت سالها، مدام نگران رابطه و زندگی زناشویی خود است. داشتن چنین همسری میتواند طاقت فرسا بوده و یا به خاطر اوج و فرودهای شخصیتی، موجب ناراحتی روحی طرف مقابل شود.
آیا این حالات به نظرتان آشنا می آید؟ برای حفظ همسر و زندگی مشترک باید دست از نگرانی برداشته و زمانی برای تنفس به معشوق خود بدهید. به یاد داشته باشید که حتی شیرین ترین ها هم میتوانند به مرز "بیش از حد" برسند و دیگر شیرین به نظر نیایند. اگر احساس نا امنی در شما بسیار شدید است، بدون معطلی با یک متخصص مشورت کنید و رابطه خود را بهبود بخشید.

● عاشق ایثارگر
عده ای مستعد ورود در رابطه ای هستند که در آن بیش از آنچه به دست می آورند، از خود مایه میگذارند. گاهی احساس میکنند که این رابطه به کلی یک طرفه شده است. یک نفر با از خود گذشتگی مدام در تلاش جلب رضایت و برآورده ساختن نیازهای دیگری است و هیچ زمانی برای مراقبت از "خود" کنار نگذاشته است.
اگر چنین عاشقی هستید، باید بدانید که خارج از چهارچوب زندگی زناشویی نیز چیزهایی برای لذت بردن هست و سوای همسرتان، دوستان و اقوامی وجود دارند. باید زمانی را به انجام فعالیتهای مورد علاقه خودتان و معاشرت با افرادی که دوست دارید اختصاص دهید و بد نیست که گاهی این معاشرتها و فعالیتها، بدون حضور همسرتان باشد. به این ترتیب با ارزش نهادن به خود، رابطه عاشقانه شما نیز تقویت میشود.

● عاشق "بازی"
این دسته، عاشق دوران ناز و عشوه و به دست آوردن دل معشوق هستند. برای آنها تعقیب و گریز ابتدای یک رابطه بسیار جذاب تر است. آنها از یک رابطه طولانی مدت به سرعت خسته میشوند و دوباره به فکر "شیطنت" می افتند.
مراقب باشید، اگر چنین دل بازیگری دارید، وسوسه را از زندگی خود دور کنید و به جای اینکه در جایی خارج از رابطه فعلی خود به دنبال هیجان باشید، بکوشید که آنرا در همین رابطه ایجاد کنید. ببینید که برای ورود به یک رابطه جدید چه قابلیتهای تازه ای از خود به نمایش میگذارید؟ -مثلا ناگهان هوس چرخ و فلک سواری میکنید؟-، سپس آنها را در زندگی مشترک خود پیاده کنید.

● عشق رفاقت آمیز
اگر در رابطه ای شدیدا رفاقت آمیز هستید که از آن لذت میبرید، ممکن است کم کم سر و کله عشق درآن پیدا شود. چنین روابطی ممکن است بسیار کند پیشروی کنند، اما بسیار مستحکم هستند. اما نکته دراینجاست که نباید فراموش کنید رفاقت در زندگی مشترک همه چیز نیست و باید جرقه هایی از احساسات و تمایلات آن را زیباتر و هیجان انگیزتر کند.

عاشقی ...

آرزویم این است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی....

عاشق آنكه تو را می خواهد...

و به لبخند تو از خویش رها می گردد...

و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت می خواهد!

ای کاش ...

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبود نت خزانی سرد است تویی که تصور حضورت صفحه ی بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند. در کویر قلبم از تو و برای تو می نویسم ای کاش در طلوع چشمان روشنت زندگی می کردم آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوقت بر صورت مه آلودت می لغزم. ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی لبهایت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد تا مرهمی شود برای دلتنگی هایم

عشقه عروسکی ...

چقدر دوستت دارم

نمی خواستم بدانی، دوستت دارم...! و هرگز نمی خواهم بدانی چقدر دوستت دارم... هنگامی که در برابر دیدگانت سیلاب اشک از چشمانم و در زلال چشمان سیاهت ترانه عاشقانه نگاهم و در تمنای نگاهت لب ریز کاسه صبرم و بر گونه های زیبایت ارتعاش لبانم و در پناه دلپذیرت تک ضربه های قلبم مشتم را باز کرد بر این باور بودی که رسوا شدم...! شاید حق با تو باشد چون دانستی آنچه نمی خواستم می دانستی اما یقین دارم سوگند می خورم هنوز هم و هیچ گاه نخواهی دانست که

چقدر دوستت دارم

زلیخا برگرد...

زليخا مغرور قصه اش بود، زليخا به همنشيني با نام يوسف مينازيد. زليخا بر بلندای قصه رفت و گفت : رونق اين قصه همه از من است، اين قصه بوی زليخا ميدهد. کجاست زنی که چون من شايسته ی عشق پيامبری باشد، تا بار ديگر قصه ای اين چنين زيبا شود؟

قصه ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت : بس است، زليخا! بس است. از قصه پايين بيا که اين قصه اگر زيباست، نه به خاطر تو که زيباِی همه از يوسف است.

زليخا گفت من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است. عمری است که نامم را در حلقه ی عاشقان برده اند.قصه گفت نامت را به خطا برده اند که تو عشق نمی دانی . تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پيراهن عاشقی را به نامردی دريدی ، تو آمدی و قصه بوی خيانت گرفت، بوي خدعه و نيرنگ. از قصه ام بيرون برو تا يوسف بماند وراستی.

زليخا گريست واز قصه بيرون رفت. خدا گفت: زليخا برگرد که قصه ی جهان، قصه ی پر زليخاست

و هر روز هزارها پيراهن پاره می شود از پشت . اما زلخايی بايد، تا يوسف، زندان بر او برگزيند.

و قصه را و يوسف را، زيبايی همه اين بود.

 

تورا  صدا می زند.

کودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم ! کاش همان کودکی بودیم  که حرفهایش را از نگاهش می شد خواند اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم  کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم  که  سکوت کرده ایم

سکوت "پر" بهتر از فریاد "توخالی" نیست؟

فکر می کنیم کسی هست که سکوت ما را بشکند اما افسوس که انتظار بی فایده است.آنقدر از گذشته ات سرافکنده ای که نمی توانی به آینده بیاندیشی و آنقدر از جام نفس، سرکشیدی که جایی برای خدا نگذاشتی.آنقدر در زندگی دویدی که اخر هم بدهکار شدی.چه شد که دلپاک آمدی و روی سیاه خواهی رفت؟!

حال تویی و روزنه ی امید بخشش پروردگارت

اویی که سالهاست فراموشش کرده ای اما او باز هم تو را

می خواند:

 

 حی علی خیر العمل

 

اما ندیدی ...

وقتی که چشمت... تنهای تنها... تو بستر عشق، خوابش نمی برد ، من با تو بودم، اما ندیدی

وقتی خیالت پروانه میشد... تا شعله می رفت... اما نمی مرد،

من با تو بودم، اما ندیدی

شبی که در قفس وا بود و تو ... می تونستی بری و آب بشی

دست کم تا لب تاریکی بیایی... مث یه حادثه آفتاب بشی

موندی و حتی رو اسم پرواز هم خط کشیدی

برای رفتن

من با تو بودم،من با تو بودم، اما ندیدی

وقتی که چشمات غیر از نگاهت... آیینه هم داشت

وقتی نگاهت تا بی نهایت یه لحظه کم داشت

چشم انتظار اون لحظه بودم

آیینه دار اون لحظه بودم

اما ندیدی... من با تو بودم... اما ندیدی

 

عشق دو خط موازی !

دو خط موازی زاییده شدند !پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازی چشمانشان به همدیگر افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.

 

خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی  کرد و گفت: "ما

می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم". خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی:....  و خانه ای  داشته  باشیم  در  یک صفحه  دنج کاغذ ! من روزها کار می کنم. می توانم خط کنار یک جاده ی متروک شوم....یا خط کنار یک نردبان. خط دومی گفت:"من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک  پارک کوچک و خلوت!!!

 چه شغل شاعرانه ای

در همین لحظه معلم فریاد زد:

 

دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند

و

بچه ها هم تکرار کردند

عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "


استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام
  عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای  بچينی! "


شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "


شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر
  ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم"


استاد گفت: "
عشق يعنی همين! "

 

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "


استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش
  که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "


شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه
  شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم.

 

ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."


استاد باز گفت: "
ازدواج هم يعنی همين!!