دیگه خیلی دیره ...
دیروز با یک دسته گل آمده بود به دیدنم با یک نگاه مهربون همون نگاهی که سالها آرزو شو داشتم و از من دریغ می کرد گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم .. وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 10:58 توسط sunboy
|